تبليغاتX
همیشه در نقطه آغاز باشید

بازرگانی پس از ده سال کار دشوار ،دچار حملات قلبی شد وقتی پزشک به او گفت که دیگر قادر به ادامه زندگی نیست، همسرش كه در مورد قانون نفی و انکار شنیده بود به همسرش گفت که مرگ را نپذیرد .

شبی در حال درد شدید مرد چنین ادعا کرد: خدایا ادامه این وضع را نمی پذیرم با کمک تو بهبودخواهم یافت و در دلش به درد گفت:نه نه نه،

آن شب نقطه عطف زندگیش بود .او بهبود یافت و به زندگی معمول خود باز گشت و به کار آسان تری پرداخت و صاحب تندرستی و نیرویی که در زندگیش سابقه نداشت، رسيد

پس:

ما هم مي توانيم در برابر اوضاع و شرایطی که نمی خواهیم پایدار بمانند، از اقتدار ابدی "نه"که در اختیار ماست بهره بجوییم. زیرا همه باورهای بدی داريم که باید از بین بروند

نوشته شده توسط کامرانی در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 |
از کارتون توی یک اداره مدرن راضی نیستین؟
 
http://marshal-modern.ir/Archive/27925.aspx
 
 
پس این چی؟
http://marshal-modern.ir/Archive/27918.aspx

 

 

 

 
هنوز هم از گرسنگی مینالید؟
 http://marshal-modern.ir/Archive/27911.aspx
 
 
پس این چی؟؟؟؟؟؟؟؟
http://marshal-modern.ir/Archive/27907.aspx

ادامه مطلب
نوشته شده توسط کامرانی در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 |
سیزلاییر احوالیما صبحه قدر تاریم منیم
تكجه تاریم دیر قارا گونلرده غمخواریم منیم

چوخ وفالی دوستلاریم واردیر، یامان گون گلجه یین
تاردان اوزگه قالماییر یار وفاداریم منیم

یئر توتوب غمخانه ده، قیلدیم فراموش عالمی
من تارین غمخواری اولدوم، تار غمخواریم منیم

گوزلریمه هر تبسم سانجیلیر نئشتر كیمی
كیپریگی خنجردی، آه، اول بی وفا یاریم منیم

آسمان آلدی كناریمدان آی اوزلو یاریمی
یاش توكر اولدوز كیمی بو چشم خونباریم منیم

ای بو غملی كونلومون تاب و توانی، سویله بیر
عهد و پیمانین نه اولدو، نولدو ایلغاریم منیم

"شهریار"م گرچی من سوز مولكونون سلطانی یم
گوز یاشیمدان باشقا یوخدور در شهواریم منیم

نوشته شده توسط کامرانی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند.

یکی از انها جانسون و دیگری پیتر بود و از کودکی با هم بزرگ شده بودند ، آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر میکردند این دو نفر با هم برادرند با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند...

اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت و همیشه پیتر و جانسون رازشون رو به همدیگه میگفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری میکردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان میگذاشت...

وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد ، چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه و به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد...

سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد.

روزی پیتر می خواست برای یک کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم...

جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد اما وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن...

هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟

اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه...

خلاصه خداحافظی کرد و رفت ، وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش و پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود ...

بله درست حدس زدید !!!

چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند!

جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد ! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه.

از ناراحتی لب به غذا هم نزد...

غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت : می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الان هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون میگذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی ...

 

 

سخن روز : چهار چيز است که قابل بازيابي نيست : سنگ پس از پرتاب شدن،

سخن پس از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن..

نوشته شده توسط کامرانی در شنبه دوم اردیبهشت 1391 |

: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری

نوشته شده توسط کامرانی در جمعه یکم اردیبهشت 1391 |
سفر کنيد و در زمين بگرديد و بنگريد چگونه خداوند آفرينش را آغاز کرده؛ سپس باز او جهان ديگري را پديد
 
 
مي آورد . خداست که بر هر چيز تواناست(عنکبوت/20).
و خداوند با ما حرف می زند، او می شنود هر آنچه که ما میگویم و میبیند هر انچه که ما میکنیم .از نهان
 
 
و اشکار دلهایمان آگاه است.
چکاوک، آسمان ،ستاره ، نوزاد، حتی همان پروانه ، ...همه و همه حرف های از خدا را دارند، حتی گاهی
 
 
آنقدر نزدیک می شود که دستی برسر مان میکشید و من هیچ کدام را نه می شنوم و نه میبینم !
خدایا مرا از درک خویش لبریز گردان

نوشته شده توسط کامرانی در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 |

متن ذیل ایمیلی است که به دستم رسید. بواسطه نوع مطلب ، آن را بدون شرح اضافی می خوانیم:

 

تفاوت كشورهاي پیشرفته و عقب مانده، تفاوت قدمت آنها نيست.
براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و عقب مانده است!
 
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند، اكنون كشورهايي توسعه‌يافته و پیشرفته هستند
  
تفاوت كشورهاي عقب مانده و پیشرفته در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
 
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوه‌هايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري مي‌باشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر مي‌كند.
  
مثال بعدي سويس است.  
كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نمي‌آيد اما بهترين شكلات‌هاي جهان را توليد و صادر مي‌كند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال مي‌توان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد مي‌شود.
 
افراد تحصیل‌کرده‌اي كه از كشورهاي پیشرفته با همتايان خود در كشورهاي عقب مانده برخورد دارند براي ما مشخص مي‌كنند كه سطح هوش  و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
 
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند. زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي مي‌گيرند، در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل مي‌شوند.
  
پس تفاوت در چيست؟
 
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سال‌ها فرهنگ نام گرفته است.
 
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و توسعه یافته را تحليل مي‌كنيم، متوجه مي‌شويم كه اكثريت آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي مي‌كنند:
 
1.    اخلاق به عنوان اصل پايه
2.    وحدت
3.    مسئوليت پذيري
4.    احترام به قانون و مقررات
5.    احترام به حقوق شهروندان ديگر
6.    عشق به كار
7.    تحمل سختي‌ها به منظور سرمايه‌گذاري روي آينده
8.    ميل به ارائه كارهاي برتر و فوق‌العاده
9.    نظم‌پذيري
 
اما در كشورهاي عقب مانده تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي مي‌كنند.
 
ما ايرانيان عقب مانده هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بوده ‌است.
 
ما عقب مانده هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شده‌است.
 
ما برای آموختن و رعايت اصول فوق فاقد اهتمام لازم هستيم.
 
نظر شما چیست؟؟؟

نوشته شده توسط کامرانی در جمعه چهارم فروردین 1391 |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

« پيك شادی شما »

1يك آرزو برای سال 91 ؟؟؟

2يك سفره هفت سين برامون تو نظرات بچينيد!!!

3-----------.اينا خطها دفترمونه، واپسين روزای سال 90 يه جمله به يادگار برامون بنويس...

4بهترين عيدانه امسال؟؟؟

هر سوال 5 نمره :)




 

یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال، حول حالنا الی احسن الحال.

ای تغییر دهنده دلها و دیده‏ها / ای مدبر شب و روز /  ای گرداننده سال و حالت ها / بگردان حال ما را به نیکوترین حال.

Director of hearts and eyes

Ya mastermind of the Night and Day

Squint your adapter and conditions

About our situation to the best case

نوشته شده توسط کامرانی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 |

این داستانِ یک دکتر است وبینهایت به دل من نشست...

دکتر داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفهی دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !

همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم.

در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزو کفش های تک باشد، گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند.

می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند...!

اما دکتر داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملا "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی "معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند !!!

هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند...!

همکلاسی هایش "ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.

تمام همکلاسی هایش بعد از اخذ مدرک پزشکی عمومی، تلاش خود را چند برابر کردند تا بتوانند تخصص خود را بگیرند و جزء بهترین های جامعه باشند ولی دکتر تصمیم گرفت درس خواندن را متوقف کند و در یک بیمارستان کوچک به عنوان دکتر شیفت شروع به کار کرد !


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کامرانی در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 |

بیر قوجاق گول باغلادیم   گوز یولدا قالدیم گلمدین

عطریوی گاه درد و غمدن گاه  گوللردن آلدیم گلمدین

 سن یوباندین اینتظاردن سولدی بیر بیر گوللریم  

تئز سولان گوللر کیمی سولدوم سارالدیم گلمدین

باغریما باسدیم سازی سنسیز دونن آخشام چاغی

آغلییب بیر آیریلیغ آهنگی چالدیم گلمدین

دونن آخشام چاغی بیر شیکسته فارس موغامینه واله ه قالاقالا قولاق آسیردیم او منی چوخ کووره تمیشدی

دومانلی داغلار ،آینه بولاغلار،چیسگین بیر هاوا ،نه دئیم کی منی آیری بیر عاله مه آپارمیشدی

دوسلارین آیریلیقی ،بیر ایدده نینده وفاسیزلیقی داها کونلومو هیجرانا ساری چکیب منی ائلدن اوبادان ،حسرته ساری یول یوندم گوستریردی

بو چاغدا ال تیلفونونه بیر میساژ یئتیشدی و من او نا باخیب اوستا کی شئری اوندان آلدیم

کووره لماقیم دوستلارین کووره لماقینن بیرله شیب و دردتلریمیز نئچه یئره بولوندو و منی هیجران دردی دای تکله مییب و بونا گوره ده بیر آز آیریلیق دردی آزالدی

دوسلاریمه عشق اولسون و همیشه شن یاشاسینلر

هر یئرده اولورسامدا دوستلاریمی من بوراخمایب و اونوده بیلمه رم ،اولار منیم موحتشم یاتیریمیمدیلر ،اولار منیم هووییه تیم و وارلیقیمدیلر ،اولارینن من شادم و اولارینن غملی

بئله کی دونیادا کی هئچ بیر دیاردا ده تک یاشاماق اولماز، آمما بیر دوستنن دونیا سنیندیر دونیا منیمدیر

عزیز دوستوم بیر قوجاق گولووی من اوزاق یولدان ایلییب و سنی ده باغریما باسیره م

گوللریز آچولسون باغچادا باغدا

خزان یئلی هئچ اوستونه اسمه سین

دوست یولوندا قاییم دوراخ سیزین تک

هیممه تیزی نامرد قلینج کسمه سین

من اوپوره م نرگیز گوللو دوستلاری

اونودمه ره م کئچنکی هوه سلری

قولاقیمدا یاشادیرم سسلری

سویله دوستلار دایانسین ته له سمه سین

نوشته شده توسط کامرانی در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 |